رسیدن به عشق پایدار نیازمند عبور از هیجانات اولیه و تمرکز بر شناخت عمیق، قدردانی از لحظات حال و انتخاب آگاهانه شریک زندگی در مسیر پرپیچ وخم رابطه است.
جشنی برای عشق پایدار و واقعی در روز ولنتاین
تصورش کن… روبروی پارتنرت پشت میز شام نشستی. شاید رستوران شلوغ باشه. شاید داره داستانی رو تعریف می کنه که قبلا هم شنیدی. و یه گوشه ی ذهنت داری با خودت فکر می کنی: یعنی نباید این لحظه و حس عشق پایدار یه جورایی… هیجان انگیزتر باشه؟
یه حقیقتی درباره روز ولنتاین هست که هیچ کس بهت نمی گه: اون «جادویی» که دنبالشی – همون حس نفس گیر و تپش قلبی که داری – در واقع لزوما عشق نیست.
این فقط مرحله ی اوله و قراره که کم رنگ بشه.
بهش می گیم «عاشق شدن» چون حس می کنیم اتفاقیه؛ انگار یه چیزیه که برای آدم پیش میاد. قلبت تندتر می زنه، کف دستت عرق می کنه و نمی تونی به هیچ چیز دیگه ای جز اون فکر کنی.
دکتر جان گاتمن و دکتر جولی شوارتز گاتمن به این مرحله ی اول عشق می گن «شیدایی» (limerence) – یه ترکیب مست کننده از هورمون ها و امید. خیلی هیجان انگیزه، ولی فقط شروع راهه.
مراحل عمیق تر عشق پایدار، مثل ساختن اعتماد و تعهد، اتفاقی پیش نمیان؛ در واقع نقش انتخاب همسر و خوشبختی ازدواج در رسیدن به این ثبات نقشی کلیدی دارد که باید با هم بسازید.
بیا امسال تو روز ولنتاین، به جای اینکه دنبال اون شور و حال روزهای اول باشیم، یه چیز عمیق تر رو جشن بگیریم: عشق پایداری که با چشم های کاملا باز انتخابش می کنی.
عشق پایدار عینک می زنه
حتما شنیدی که می گن «عشق کوره». این یکی از اون جمله هاییه که بدون فکر کردن تکرارش می کنیم.
اما این حرف غلطه.
شیدایی کوره. شیدایی یه فانتزی رو روی طرف مقابل تصویر می کنه – یعنی اون کسی که دلت می خواد باشه، نه اون کسی که واقعا هست.
عشق پایدار، دقیقا برعکسشه؛ همه چیز رو واضح می بینه.
عشق موندگار عینک می زنه. به طرف مقابلش اون طرف میز نگاه می کنه و اون رو با تمام وجودش می بینه – با تمام عادت های خاصش، گذشته ش, جوری که وقتی ناراحته ساکت می شه و اون چیزایی که ته دلش بهشون افتخار می کنه ولی هیچ وقت ازشون حرف نمی زنه.
و می گه: من می بینمت، صدات رو می شنوم، کل داستانت رو می دونم و باز هم تو رو انتخاب می کنم.
این همون چیزیه که گاتمن ها بهش می گن ساختن «نقشه های عشق پایدار» – یعنی یاد گرفتن جغرافیای دنیای درونی پارتنرت؛ نگرانی هاش، رویاهاش و اون چیزهای کوچیکی که باعث شده تبدیل به آدمی بشه که امروز هست و فردا خواهد بود.
وقتی کسی رو تا این حد عمیق می شناسی، دیگه عاشق یک فانتزی نیستی، داری عاشق یک «انسان» واقعی می شی.
امشب فقط به پارتنرت نگاه نکن. یه سوالی بپرس که تا حالا نپرسیدی. جوری گوش بده که انگار اولین باره داری می بینیش.
اگه دوست داری نقشه های عشق عمیق تری رو با هم بسازید، امشب از کارت های «نقشه عشق و سوالات باز» استفاده کن. این کارت ها شامل بیش از 52 سوال علمی هستن که کمک می کنن دنیای درونی پارتنرت رو تو یه فضای شاد و آروم کشف کنی.
تغییری که همه چیز رو عوض می کنه؛ «نوستالژیِ پیش دستانه»
زندگی های ما خیلی شلوغه. کار، گوشی های موبایل، استرس… این ها ما رو از هم دور می کنن. کارهای روزمره رو از روی عادت انجام می دیم و دیگه همدیگه رو نمی بینیم.
ما بودنِ پارتنرمون رو یه چیز بدیهی فرض می کنیم. نه چون آدم های بدی هستیم، بلکه چون انسانیم. روزمرگی باعث می شه همه چیز نامرئی بشه.
اینجا یه تغییر ذهنی وجود داره که می تونه همه چیز رو عوض کنه. من بهش می گم «نوستالژیِ پیش دستانه».
همین الان امتحانش کن.
به پارتنرت نگاه کن. شاید خسته باشه. شاید آشپزخونه به هم ریخته باشه. شاید داره با گوشیش ور می ره یا یه گوشه چشمی هم به تلویزیون داره.
حالا تو ذهنت ده سال برو جلو. تصور کن داری به همین لحظه، مثل یه خاطره از گذشته نگاه می کنی.
ده سال دیگه، هر چیزی رو می دی تا دوباره تو همین لحظه باشی.
دلت برای اون خنده ی خاص تنگ می شه. برای جوری که موقع درست کردن قهوه زیر لب آواز می خونه. برای گرمای حضورش کنارت روی مبل – حتی تو شب های معمولی و کسل کننده. به خصوص تو اون شب های معمولی.
زمانی که با هم داریم همیشگی نیست؛ این زمان به ما امانت داده شده.
وقتی «نوستالژیِ پیش دستانه» رو تمرین می کنی، یه چیزی درون آدم عوض می شه. لحظه های معمولی باارزش می شن، کسالت از بین می ره. دیگه منتظر نمی مونی تا یه اتفاق خاص بیفته تا زندگی قشنگ بشه، بلکه می فهمی: زندگی دقیقا همینه. اصلِ کار همین لحظه هاست و من الان دارم توش زندگی می کنم.
تو فقط داری شام نمی خوری؛ داری از اون «روزهای خوب گذشته» لذت می بری، اون هم درست وقتی که هنوز تو همون روزها هستی.
عشق رو با صدای بلند فریاد بزن؛ نامه بنویس
یه اشتباهی که خیلی از زوج ها می کنن اینه: اونا عشق رو حس می کنن، ولی به زبون نمیارنش.
نه به صورت واقعی و نه با جزئیات.
فرض رو بر این می ذاریم که پارتنرمون خودش می دونه. فکر می کنیم: «اون باید بتونه حس من رو بفهمه.»
اما احساساتی که گفته نشن، کم رنگ می شن. لابلای شلوغی های زندگی گم می شن. ما به کلمه ها احتیاج داریم تا اون حس ها رو نجات بدیم – تا واقعی و موندگارشون کنیم.
امسال برای ولنتاین، یه نامه ی عاشقانه بنویس.
نه یه پیامک، نه یه کارت تبریک آماده با جملات بقیه. یه نامه ی واقعی، با دست خط خودت که توش دقیقا توضیح بدی وقتی بهش نگاه می کنی، چی می بینی.
جزئی نگر باش. به چیزهایی فکر کن که همین هفته دیدی – لحظه هایی که تحسینش کردی، ازش قدردانی کردی یا حس کردی چقدر خوش شانسی که کنارشی.
فقط نگو «دوستت دارم». این ها رو امتحان کن:
«سه شنبه که حالم بابت کار خیلی بد بود، تو سعی نکردی نصیحتم کنی؛ فقط کنارم نشستی. این برام یه دنیا ارزش داشت.»
«امروز صبح وقتی داشتی با بچه ها بازی می کردی نگاهت کردم و با خودم گفتم: چقدر خوشبختم که دارم زندگیم رو با این آدم می سازم.»
«تو باعث می شی خونمون حس امنیت بده. این رو به اندازه ی کافی بهت نمی گم.»
وقتی حست رو می نویسی، اون رو به یه چیز واقعی و ملموس تبدیل می کنی. یه چیزی که پارتنرت بتونه نگهش داره و هر وقت لازم داشت دوباره بخونتش. چیزی که بهش بگه: من می بینمت، حواسم بهت هست، تو برام مهمی.
این فقط یه کار رمانتیک نیست؛ این پایه ی یه رابطه ی عشق پایداره.
جادوی واقعی
دنبال اون حس «پروانه ها تو شکم» نباش؛ اون حس مال تازه کارهاست.
امسال در روز ولنتاین، این رو جشن بگیر که از مرحله ی «افتادن» (عاشق شدن اتفاقی) گذشتی و وارد مرحله ی «ساختن» شدی. با اون حس «نوستالژیِ پیش دستانه» به پارتنرت نگاه کن. واضح ببینش، عمیق بشنو و دوباره انتخابش کن.
این به معنیِ سازش اجباری یا «از بین رفتن شور و شوق» نیست.
این یعنی عشق پایدار با چشم های کاملا باز.
و این، ولنتاینیه که واقعا ارزش جشن گرفتن داره.
در نهایت، عشق واقعی نه در رویاهای دور و دراز، بلکه در همین گفتگوهای ساده، نگاه های آگاهانه و قدردانی از حضور مداوم یکدیگر معنا پیدا می کند. جشنی که هر روز با انتخاب دوباره پارتنرمان برپا می کنیم، بسیار ارزشمندتر از هر هدیه مادی است و ریشه در صمیمیتی دارد که آجر به آجر آن را در کنار هم ساخته ایم.