بررسی علمی جدید نشان می دهد که اثر خشونت بر مغز کودکان چگونه باعث تغییر در فعالیت نواحی حساس مانند اینسولا می شود و پردازش سیگنال های عاطفی والدین را در محیط های تهدیدآمیز دگرگون می کند.
برای بیشتر بچه های کوچیک، دیدن قیافه و شنیدن صدای پدر و مادر یکی از اصلی ترین منابع آرامش و امنیته. یه مطالعه جدید نشون میده که برای بچه هایی که خشونت یا آزار بین فردی رو تجربه کردن، مغز این سیگنال های مراقب رو به روش متفاوتی پردازش می کنه. پژوهشگرا فهمیدن که سابقه تجربه های تهدیدآمیز با فعالیت بیشتر در «اینسولا» (لوب جزیره ای) مرتبطه؛ یعنی بخشی از مغز که در حس کردن وضعیت داخلی بدن و تشخیص چیزهای مهم در محیط اطراف نقش داره. این یافته ها که در مجله Developmental Science منتشر شده، دیدگاه های جدیدی درباره این که چطور سختی های دوران کودکی، به ویژه اثر خشونت بر مغز کودکان، ممکنه مغز در حال رشد رو شکل بده، ارائه می ده.
اثر خشونت بر مغز کودکان؛ تفاوت پردازش سیگنال ها
دانشمندا ده ها سال وقت صرف کردن تا بفهمن چطور دوران کودکی سخت روی رشد بیولوژیکی تاثیر می ذاره. یکی از نظریه های رایج، «مدل ابعادی ناملایمات و آسیب شناسی روانی» هست. این چارچوب نشون می ده که انواع مختلف تجربه های بد، به روش های خاصی روی مغز تاثیر می ذارن. این تحقیقات به درک بهتر اثر خشونت بر مغز کودکان کمک شایانی کرده است.
این مدل بین دو دسته اصلی از ناملایمات تفاوت قائل می شه: تهدید و محرومیت. تهدید شامل وجود آسیب هایی مثل آزار بدنی یا قرار گرفتن در معرض خشونت خانگیه. محرومیت شامل نبودِ ورودی های مورد انتظاره، مثل بی توجهی یا کمبود تحریک های ذهنی.
پژوهشگرا این فرضیه رو داشتن که تهدید و محرومیت مکانیسم های بیولوژیکی متفاوتی رو فعال می کنن. این نظریه تا حد زیادی از تحقیقات روی حیوونا الهام گرفته. مطالعات روی جوندگان نشون داده که وقتی توله موش ها رفتار خشنی از مادرشون می بینن، فعالیت مغزشون تغییر می کنه.
در این مدل های حیوانی، توله هایی که در معرض مراقبت های خشن قرار می گیرن، نشانه های مادری رو به صورت غیرطبیعی پردازش می کنن. به جای اینکه حضور مادر باعث آرامش مدارهای ترسِ توله بشه، می تونه فعالیت رو در نواحی از مغز که با تشخیص تهدید مرتبطه، افزایش بده. این پدیده در جوندگان مطالعه شده و اکنون به دنبال معادل انسانی آن و اثر خشونت بر مغز کودکان هستیم.
نیکلاس مورگوئیتیو، پژوهشگر وابسته به دانشگاه کارولینای شمالی در چاپل هیل و دانشکده پزشکی دانشگاه اموری، این تحقیق رو رهبری کرد. اون با تیمی از روانشناسا و دانشمندای علوم اعصاب از موسساتی مثل دانشگاه هاروارد و دانشگاه نیویورک همکاری کرد. این تیم می خواست بررسی کنه که آیا اثرات خاص تهدید که در جوندگان دیده شده، در کودکان انسان هم ظاهر می شه یا نه.
محقق ها 148 کودک بین 4 تا 9 سال رو برای این مطالعه انتخاب کردن. این محدوده سنی خیلی مهمه چون دورانی از رشد مغزه که قابلیت تغییرپذیری بالایی داره. همچنین زمانیه که بچه ها برای تنظیم احساساتشون به شدت به مراقبا یا همون والدینشون وابسته هستن.
برای درک پیشینه بچه ها، تیم از مجموعه ای از مصاحبه ها و پرسشنامه های جامع استفاده کرد. اونا اطلاعات رو هم از بچه ها و هم از سرپرست هاشون جمع آوری کردن. این کار بهشون اجازه داد تا نمرات دقیقی برای هر کودک در مورد میزان مواجهه با تهدید و محرومیت تعیین کنن.
نمرات تهدید شامل تجربه هایی مثل آزار فیزیکی، آزار جنسی و مشاهده خشونت خانگی بود. همچنین بررسی ها نشان داده است که سوءرفتار عاطفی در کودکی نیز می تواند در کنار این تهدیدات، اثرات پایداری بر روان بگذارد. نمرات محرومیت هم شامل بی توجهی فیزیکی، کمبود وسایل آموزشی در خونه و مشارکت کم والدین در یادگیری می شد. این محاسبات دقیق به دانشمندا اجازه داد تا اثرات خشونت، از جمله اثر خشونت بر مغز کودکان، رو از اثرات بی توجهی جدا کنن.
بخش اصلی مطالعه شامل مشاهده مغز کودکان در حال فعالیت با استفاده از تصویربرداری تشدید مغناطیسی عملکردی یا fMRI بود. این فناوری فعالیت مغز رو با تشخیص تغییرات در جریان خون اندازه گیری می کنه. در حالی که بچه ها داخل اسکنر بودن، وظیفه ای رو انجام می دادن که برای درگیر کردن احساسات و توجهشون طراحی شده بود.
پژوهشگرا از یک محرک «چند وجهی» استفاده کردن، یعنی هم بینایی و هم شنوایی رو درگیر می کرد. بچه ها عکسی از مراقب اصلی خودشون رو دیدن و صدایی ضبط شده از اون مراقب رو شنیدن. اون صدا یک «داربست» یا راهنمای مفید ارائه می داد، مثلا به کودک می گفت که قراره عکس هایی از بازی کردن بچه ها رو ببینه.
برای مقایسه، بچه ها عکس ها و صداهای ضبط شده از یک غریبه رو هم دیدن و شنیدن. این غریبه ها از نظر جنسیت، نژاد و سن با مراقبان همسان شده بودن. این مقایسه به پژوهشگرا اجازه داد تا پاسخ خاص مغز به والدین رو از پاسخ به هر بزرگسال دیگه ای متمایز کنن.
وقتی محقق ها اسکن های مغزی کل گروه رو تحلیل کردن، فعالیت گسترده ای رو در پاسخ به مراقبان پیدا کردن. نواحی از مغز که با پردازش بینایی و شناخت اجتماعی مرتبط هستن، برای والدین بیشتر از غریبه ها فعال شدن. این نشون می ده که به طور کلی، والدین یک سیگنال اجتماعی بسیار جذاب برای کودک هستن.
بعد تیم دنبال الگوهای خاص مرتبط با نمرات ناملایمات کودکان گشت. اونا متوجه شدن که سابقه محرومیت با تفاوت در نحوه پاسخ مغز به مراقب ارتباطی نداره. سطح بی توجهی که یک کودک تجربه کرده بود، تغییری در فعال سازی عصبی در طول این کار خاص رو پیش بینی نمی کرد.
فعالیت اینسولا و اثر خشونت بر مغز کودکان
اما نتایج برای تجربه های تهدیدآمیز متفاوت بود. بچه هایی که سطح مواجهه با تهدید بالاتری داشتن، موقع پردازش نشانه های مراقبشون، فعالیت به مراتب بیشتری در اینسولا نشون دادن. این اثر حتی زمانی که محقق ها سطح محرومیت رو هم در نظر گرفتن، باقی موند.
اینسولا یک منطقه پیچیده در عمق قشر مغزه. این بخش نقش کلیدی در «درون فهمی» بازی می کنه که همون حس کردن وضعیت فیزیولوژیکی بدنه. این بخش به فرد کمک می کنه تا ضربان قلب یا حس های درونی خودش رو احساس کنه.
علاوه بر نظارت بر بدن، اینسولا مرکز «شبکه برجستگی» هم هست. این شبکه به مغز کمک می کنه تا تصمیم بگیره چه چیزی در محیط اطراف از همه مهم تره. مثل یک فیلتر عمل می کنه و چیزهایی رو که نیاز به توجه فوری و منابع ذهنی دارن، برجسته می کنه.
افزایش فعالیت اینسولا نشون می ده که برای بچه هایی که در معرض خشونت بودن، مراقب یک محرک بسیار برجسته و مهمه. محقق ها این رو به این صورت تفسیر می کنن که مغز داره منابع اضافی رو برای پردازش حضور مراقب اختصاص می ده. در یک محیط امن، والدین منبعی برای پیش بینی پذیری هستن. این یافته ها دیدگاه های جدیدی درباره اثر خشونت بر مغز کودکان و نحوه پردازش سیگنال های محیطی توسط آنها ارائه می دهد.
در محیطی که با تهدید مشخص می شه، والدین ممکنه هم منبع مراقبت و هم منبع خطر باشن. این دوگانگی می تونه مراقب رو به یک سیگنال گیج کننده یا غیرقابل پیش بینی تبدیل کنه. ممکنه اینسولا سخت تر تلاش می کنه تا پیش بینی کنه مراقب در مرحله بعد چیکار می کنه یا بدن رو برای یک واکنش احتمالی آماده کنه.
پژوهشگرا در ابتدا تصور می کردن که تفاوت هایی رو در آمیگدال می بینن. آمیگدال یک ساختار کوچک بادامی شکله که اغلب به عنوان مرکز ترس مغز شناخته می شه. مطالعات قبلی روی کودکان پرورشگاهی نشون داده بود که ناملایمات، پاسخ آمیگدال به والدین رو ضعیف می کنه.
با این حال در این مطالعه، مواجهه با تهدید با تغییرات در فعال سازی آمیگدال همبستگی نداشت. نویسنده ها معتقدن این ممکنه به دلیل ماهیتِ کار باشه. بچه ها به جای اینکه فقط به یک چهره ثابت نگاه کنن، داشتن به یک صدای مفید و آرام بخش گوش می دادن.
این رویکرد چندوجهی یک تجربه اجتماعی پیچیده تر از کارهای ساده مشاهده عکس ایجاد می کنه. ممکنه اضافه شدن صدا و زمینه «حمایتی»، شبکه برجستگی مغز رو بیشتر از مراکز تشخیص تهدید اولیه درگیر کنه. این یافته ها با این ایده همخوانی دارن که مغز به روش های عملکردی و خاص با محیط خودش سازگار می شه.
موقع تفسیر این نتایج باید چند نکته رو در نظر گرفت. این مطالعه مقطعی بود، یعنی بچه ها رو در یک مقطع زمانی واحد بررسی کرد. بنابراین نمی تونه به طور قطعی ثابت کنه که تجربه های تهدیدآمیز باعث تفاوت های مغزی شدن، بلکه فقط نشون می ده که این ها با هم مرتبط هستن.
محدوده سنی شرکت کننده ها هم یک متغیر ایجاد می کنه. یک بچه 4 ساله نسبت به یک بچه 9 ساله، به شکل متفاوتی به والدین وابسته هست. در حالی که محقق ها سن رو در مدل های آماریشون کنترل کردن، اما تغییرات رشدی در این بازه زمانی خیلی سریع و قابل توجهه.
یک محدودیت دیگه در مقایسه بین مراقب و غریبه وجود داره. مراقب یک فرد آشناست، در حالی که غریبه جدیده. ممکنه تفاوت های مغزی نشون دهنده نحوه پردازشِ «آشنایی در برابر تازگی» توسط بچه های آسیب دیده باشه، نه صرفا واکنش به خودِ مراقب.
محقق ها همچنین اشاره کردن که نمونه اونا در مقایسه با جمعیت هایی که در سیستم مراقبت های جایگزین یا موسسات هستن، نسبتا کم خطرتر بود. بچه ها به طور متوسط سطح محرومیت کمتری داشتن. این ممکنه توضیح بده که چرا محرومیت پیوند قوی با فعالیت مغزی در این گروه خاص نشون نداد.
تحقیقات آینده باید پیامدهای بلندمدت این افزایش فعالیت اینسولا رو بررسی کنن. هنوز باید دید که آیا این الگوی عصبی، مشکلات سلامت روان بعدی مثل اضطراب یا افسردگی رو پیش بینی می کنه یا نه. درک پیامدهای رفتاری این تفاوت های مغزی، قدم بعدیِ ضروریه.
این تیم پیشنهاد می ده که مطالعات آینده باید بررسی کنن چطور این پاسخ های مغزی با سبک های دلبستگی مرتبط هستن. دلبستگی آشفته، جایی که کودک از والدینش آرامش می خواد ولی در عین حال از اونا می ترسه، ممکنه معادل رفتاریِ این یافته های عصبی باشه. متصل کردن بیولوژی به رفتار می تونه به مداخلات درمانی بهتر کمک کنه.
این مطالعه شواهدی رو ارائه می ده که نشون می ده همه ناملایمات دوران کودکی به یک شکل روی مغز تاثیر نمی ذارن. تمایز بین تهدید و محرومیت از نظر بیولوژیکی واقعی به نظر می رسه. خشونت و آزار ممکنه به طور منحصربه فردی مدارهای عصبی درگیر در پردازش افرادی رو که به ما نزدیک تر هستن، تغییر بدن.
با شناسایی اینسولا به عنوان یک بازیگر کلیدی، این تحقیق راه های جدیدی رو برای درک تاثیر تروما و اثر خشونت بر مغز کودکان باز می کنه. این نشون میده که برای بعضی از بچه ها، صرفا حضور یک والد، حالتی از نظارت داخلی و توجه شدید رو فعال می کنه. شناخت این بارِ روی مغز در حال رشد، اولین قدم برای کمک به بهبودی این بچه هاست.
پژوهش های انجام شده بر روی پاسخ های عصبی کودکان نشان دهنده اهمیت محیط امن در شکل گیری صحیح ساختار مغز است. شناسایی این الگوها به متخصصان کمک می کند تا راهکارهای بهتری برای حمایت از کودکانی که با تجربه های تهدیدآمیز مواجه بوده اند، پیدا کنند و به تعدیل واکنش های فیزیولوژیکی و عصبی آن ها کمک نمایند.
Childhood trauma changes how the brain processes caregiver cues