تحقیقات علمی جدید نشان می دهند که تجربه های ناگوار دوران رشد می توانند ساختار فیزیکی سیستم عصبی را تغییر دهند؛ موضوعی که تحت عنوان تاثیر تروما کودکی بر مغز شناخته می شود و بر سلامت ماده سفید در بیماران دوقطبی و افسرده اثرگذار است.
تاثیر تروما کودکی بر مغز؛ بررسی آسیب های دوران رشد
یه مطالعه تصویربرداری عصبی در ایتالیا نشون داده بیماران مبتلا به اختلال دوقطبی که تجربه های ناگوار بیشتری رو در دوران کودکی گزارش کردن، تمایل به داشتن سلامت کمتری در ماده سفید مغز داشتن. این ارتباط در بیماران مبتلا به افسردگی هم وجود داشت، اما اثراتش کمتر بود و از نظر ساختاری فرق می کرد. این تحقیق به وضوح نشان می دهد که تاثیر تروما کودکی بر مغز، به ویژه بر ماده سفید، یک موضوع قابل توجه است.
این تحقیق در مجله European Neuropsychopharmacology منتشر شده.
تجربه های ناگوار دوران کودکی (ACEs) اتفاقات بالقوه آسیب زایی هستن که تو دوران کودکی رخ می دن و می تونن روی رشد جسمی، عاطفی و روانی کودک اثر بذارن. این مفهوم با «مطالعه تجربه های ناگوار دوران کودکی» سر زبون ها افتاد؛ مطالعه ای که بررسی می کرد چطور استرس های اوایل زندگی با وضعیت سلامتی در آینده در ارتباطه.
این تجربه ها معمولا شامل مواردی مثل سوءاستفاده فیزیکی، سوءاستفاده عاطفی، سوءاستفاده جنسی، بی توجهی و قرار گرفتن در معرض خشونت خانگی می شن. بررسی علمی اثر خشونت بر مغز کودکان و تغییر در نحوه درک رفتارهای والدین نشان می دهد که چطور این تجربیات تلخ می تواند مسیر رشد عصبی را تغییر دهد. همچنین ممکنه شامل مشکلات خانوادگی هم باشن، مثل زندگی با یکی از اعضای خانواده که مشکل سوءمصرف مواد یا بیماری روانی داره و یا زندانی شده.
این تجربه ها می تونن حس امنیت و ثبات رو در کودک مختل کنن و منجر به استرس مزمن در دوره های حساس رشد بشن. قرار گرفتن طولانی مدت در معرض استرس در دوران کودکی می تونه روی مغز در حال رشد و سیستم های تنظیم استرس در بدن اثر بذاره. تحقیقات نشون داده اند که تاثیر تروما کودکی بر مغز قابل توجه است و افرادی که تعداد بیشتری از این تجربه ها رو داشتن، بیشتر در معرض خطر ابتلا به مشکلات سلامت روان مثل افسردگی، اضطراب و اختلالات مصرف مواد هستن.
تجربه های ناگوار دوران کودکی همچنین با افزایش خطر ابتلا به بیماری های جسمی مزمن, از جمله بیماری های قلبی عروقی و دیابت در ارتباط بودن. با این حال، وجود روابط حمایتی و محیط های امن می تونه اثرات منفی این تجربه ها رو خنثی کنه.
تصویر زیر نمایی از پژوهش های انجام شده پیرامون تغییرات ساختاری سیستم عصبی در اثر آسیب های اوایل زندگی را نشان می دهد.
![]()
این نمودارها و تصاویر بیانگر عمق تغییرات فیزیولوژیک در مغز افرادی است که در کودکی با چالش های جدی روبرو بوده اند.
تحقیقات پیرامون تاثیر تروما کودکی بر مغز و ماده سفید
نویسنده مطالعه، مارکو پائولینی و همکارانش اشاره کردن که مطالعات قبلی نشون می دن تجربه های ناگوار دوران کودکی ممکنه اثر مخربی روی سلامت ماده سفید مغز داشته باشن. اما به نظر می رسسه این اثرات همیشگی نیستن، بلکه به نوع تشخیص سلامت روانی فرد بستگی دارن. اونا معتقد بودن که تاثیر تروما کودکی بر مغز در بیماران مبتلا به اختلال دوقطبی اثر واضحی داره، اما در افراد مبتلا به اختلال افسردگی اساسی، اثرش کمتر مشخصه.
این محققان مطالعه ای رو بر اساس این فرضیه انجام دادن که اثر تجربه های ناگوار دوران کودکی بر سلامت ریزساختار ماده سفید مغز – یعنی تاثیر تروما کودکی بر مغز – در افراد مبتلا به اختلال دوقطبی با افراد مبتلا به اختلال افسردگی اساسی متفاوته.
سلامت ماده سفید مغز به کیفیت ساختاری و سازماندهی رشته های ماده سفید مغز اشاره داره. ماده سفید مغز از دسته هایی از رشته های عصبی دارای میلین تشکیل شده که مناطق مختلف مغز رو به هم متصل می کنن و ارتباط بین اونا رو ممکن می سازن.
میلین ماده ای هست که رشته های عصبی رو عایق بندی می کنه و باعث می شه پیام های عصبی سریع تر منتقل بشن و اون ظاهر سفید رو ایجاد می کنه. سلامت بالاتر ماده سفید به طور کلی نشون دهنده ارتباطات عصبی و انتقال اطلاعات کارآمدتر در مغزه، در حالی که کاهش سلامت ممکنه نشون دهنده ناهنجاری های رشدی، پیری، آسیب، یا اختلالات عصبی و روان پزشکی باشه.
شرکت کننده های این مطالعه 260 بیمار بستری در بخش روان پزشکی بیمارستان سن رافائل بودن که در دوره افسردگی به سر می بردن. 140 نفر از اونا تشخیص اختلال افسردگی اساسی داشتن و 120 نفر هم مبتلا به اختلال دوقطبی بودن. سن بیماران بین 21 تا 69 سال بود.
بیماران تحت اسکن های ام آر آی (MRI) از ساختار مغزشون قرار گرفتن. از یک زیرگروه 162 نفره از بیماران هم نمونه خون گرفته شد تا محققان بتونن تعیین ژنوتیپ انجام بدن و امتیازات خطر پلی ژنیک (PRS) رو محاسبه کنن؛ این امتیاز یک برآورد فردی از احتمال ژنتیکی فرد برای ابتلا به اختلال افسردگی اساسی و اختلال دوقطبی هست. شرکت کننده ها همچنین ارزیابی تجربه های ناگوار دوران کودکی (پرسشنامه 28 سؤالی ترومای کودکی) رو تکمیل کردن، از جمله میزان سختی محیط خانواده شون (پرسشنامه خانواده پرخطر) و برای درک بهتر تاثیر تروما کودکی بر مغز، مورد بررسی قرار گرفتن.
نتایج نشون داد بیماران مبتلا به اختلال دوقطبی که تجربه های ناگوار بیشتری رو گزارش کرده بودن به ویژه سوءاستفاده فیزیکی، سوءاستفاده عاطفی و بی توجهی فیزیکی تمایل به داشتن سلامت ماده سفید ضعیف تر و گسترده تری داشتن. این وضعیت در بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی متفاوت بود؛ به طوری که این ارتباط کمتر مشهود بود و روی شاخص های ساختاری متفاوتی از ماده سفید اثر می گذاشت، که همه این ها بر تاثیر تروما کودکی بر مغز صحه می گذارد.
تحلیل های بیشتر نشون داد که شدت ارتباط بین تجربه های ناگوار دوران کودکی و سلامت ماده سفید در مغز به خطر ژنتیکی فرد برای ابتلا به اختلال دوقطبی بستگی داره. نکته جالب اینجاست که این میانجی گری ژنتیکی به طور خاص در بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی دیده شد، نه در بیماران دوقطبی. در بیماران دوقطبی، ترومای دوران کودکی بدون توجه به امتیاز خطر ژنتیکی شون، اثر منفی روی ماده سفید گذاشته بود. این یافته ها به خوبی تاثیر تروما کودکی بر مغز را نشان می دهد.
با این حال، در بیماران افسرده، کسانی که خطر ژنتیکی بالایی برای اختلال دوقطبی داشتن، تغییراتی در ماده سفید نشون دادن که کاملا شبیه به بیماران دوقطبی بود. برعکس، بیماران افسرده با خطر ژنتیکی پایین برای اختلال دوقطبی، واکنش بیولوژیکی متفاوتی به تروما نشون دادن. این یافته ها نشون می ده که افسردگی اساسی یک تشخیص بسیار ناهمگون هست و بخشی از بیماران افسرده در واقع واکنشی بیولوژیکی به تروما دارن که شبیه به بیماران دوقطبی هست.
نویسندگان این مطالعه نتیجه گیری کردن: «در مطالعه حاضر، ما اثر متفاوتی از بدرفتاری دوران کودکی بر ریزساختار ماده سفید (WM) بین بیماران مبتلا به افسردگی اساسی یا اختلال دوقطبی شناسایی کردیم، که اثرات مخرب در اختلال دوقطبی (BD) نسبت به افسردگی اساسی (MDD) بارزتر بود. این موضوع ممکنه به مسیرهای پاتوفیزیولوژیک متمایزی اشاره داشته باشه که از طریق اونا بدرفتاری در دوران کودکی، به عنوان یک عامل خطر محیطی، بر شکل گیری این دو اختلال اثر می ذاره.»
اونا اضافه کردن که یافته هاشون «به این ایده اعتبار می ده که بخشی از بیماران مبتلا به افسردگی اساسی، بیولوژی بیماری مشترکی با اختلال دوقطبی دارن و احتمالا ابزارهای آینده رو برای باز کردن گره های ناهمگونی در افسردگی اساسی فراهم می کنه.»
این مطالعه به درک علمی از پایه های عصبی اختلالات سلامت روان کمک می کنه. با این حال، باید توجه داشت که طراحی این مطالعه اجازه نمی ده نتایج قطعی علت و معلولی ازش گرفته بشه. علاوه بر این، اطلاعات مربوط به تجربه های ناگوار دوران کودکی بر اساس یادآوری خاطرات بچگی بود که ممکنه باعث ایجاد سوگیری در یادآوری شده و بر نتایج اثر گذاشته باشه.
مقاله «اثر متفاوت تجربه های ناگوار دوران کودکی بر ریزساختار ماده سفید در افسردگی اساسی و اختلال دوقطبی: نقش تعدیل کننده آمادگی ژنتیکی،» توسط مارکو پائولینی، لورا رافائلی، والنتینا بتونالی، کریستینا لورنزی، سارا اسپادینی، بئاتریس براوی، لیدیا فورتانر-اویا، جولیا گولینو، کیارا فابری، آلساندرو سرتی، رافائلا زاناردی، کریستینا کلمبو، فرانچسکو بندتی و سارا پولتی نوشته شده است.
در نهایت، درک این پیوند عمیق میان محیط و بیولوژی می تواند راه را برای درمان های شخصی سازی شده تر در آینده باز کند. اهمیت توجه به سلامت روان در سال های اولیه زندگی نه تنها یک ضرورت اخلاقی، بلکه یک ضرورت بیولوژیکی برای تضمین سلامت عملکردهای مغزی در بزرگسالی است.
Brain scans reveal a bipolar-like link to childhood trauma in some depressed patients